حرفای دل عسلت:

فرهادم باعث غرورو سرافرازی من امشب بازم هزاران بار خدا رو بخاطر داشتنت شکر میکنم عزیزم می خوام عمیقا شادیمو ارامشم و بهت منتقل کنم جوجوی من صادقانه بهت میگم انقدر ارومم که دیگه هیچی نمیخوام شاید واسه تو هم پیش امده که تمام احساساتت و نتونی انتقال بدی من الان همچین حسی دارم ولی فقط بدون شادم شادم و این هدیه توست راستی ببخشید واست کادو نخریدم شرمندم  ولی بجاش یه کیک خوشگل واست درست کردم که عکسش و میزارم . جوجو بهت افتخار میکنم با تمام وجودم و بخاطر صداقت مهربونیت و همه خوبیهات ازت ممنونم 

                                                     دوسمت دالم عقشم

ادامه نوشته

تولدو شب یلدات مبارک فرهادم:

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعات و فوت کن تا ۱۰۰۰۰۰۰سال زنده باشی گلم

ایشاله که موفق باشی

عزیزم میدونم که الان سر جلسه امتحانی

از خدای بزرگ ارامش و اطمینان رو برات آرزو میکنم

تا در آرامش کامل و با اطمینان سوالات کنکور رو جواب بدی.


ایشاله یه روزی خانم دکی میشی

آسمونم

جوجوی مهربونم خیلی خوشحالم که هستی برای شادی و آرامشم میخوام باشم واسه شادی و آرامش تو

                    بوس بوس هوارتا و به شیرینی اولین بوسه مون

خداوندا

خداوندا؛

دقیق یادم نیست آخرین بار؛

کی خود را پیدا کردم؛

اما خوب یادم هست؛

هر گاه که گم شدم؛

دستم در دست تو نبود ...

بیا بریم:

گاهی دلم می خواهد،

 وقتی بغض می کنم ،

خدا از آسمان به زمین بیاد ،

اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد و

بگوید: اینجا آدما اذیتت می کنن ؟!!!

بـــیـــــــا بـــریـــــــــــــــــم ...

یارم:

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک نفر

احساست رو بفهمه


بدون اینکه بخوای بزور بهش حالی کنی ...


مورچه عاشق

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...

تمام سعی مان را بکنیم،
پیامبری همیشه در همین نزدیکیس

باغ سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

جواب دخترک

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت